تبليغاتX
**؟؟زندگي مرگبار**؟؟
به اطلاع دوستان میرسانم به علت پاره ای مشکلات تا مدتی

نمیتونم در خدمتتون باشم .

دعا کنید مشکلم حل شه .

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:2 توسط كيميا رهجو |


 

 زندگی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هر كسي در اين مورد ديدگاهي داره :

يكي زندگی را " خون دل خوردن و پشت دیوار آرزو مردن می دونه .

يكي می گه: " زندگی عشق ورزیدنه..يكي ميگه زندگی پرستشه محبته توكله .

 يكي ميگه زندگي اصلا" به چه درد ميخوره كاش نميومدم .

حالا از تو عزيزم ميپرسم از نظر تو زندگي چيه؟؟؟؟؟؟

 و اگه ميتونستي انتخاب كني به دنيا ميومدي يانه ؟؟؟؟؟چرا ؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 13:15 توسط كيميا رهجو |


خرافات چیزی بوده که از دیر باز در جوامع مختلف وجود داشته و ملل مختلف با ان دست به

گریبان بوده  و بسیاری  از انسان های وارسته و فرهیخته برای مبارزه با آن جان خود را از

دست داده اند

خرافات مجموعه باورهای غلطی است که یا ریشه در گذشته و افسانه های کهن داشته و یا به

 صورت امروزی یا مدرنیزه به وجود آمده است.

خرافات بیشتر به صورت خرافات مذهبی  ویا خرافات های عامیانه وجود داشته و دارد که هر

دو نمونه یاد شده در کشور ما هم به صورت گسترده وجود دارد.

خرافات عامیانه:

به طور مثال آب به گربه پاشیدن باعث زگیل میشود و یا اگر تفاله چای بر روی چایی آمد

میهمان می آید و یا اگر عطسه کردیم باید صبر کنیم و گر نه اتفاق بدی می افتد.

خرافات های دینی:

گسترده ترین نمونه خرافات را شامل می شود  و در ایران نمونه های بارز آن موجود است و

 مردم ما حتی جسارت شک در آن ها را ندارند و حتی کسانی که آنها را باور ندارند در درون

خود ترس مرموزی را احساس میکنند مانند اینکه (سال ها گفته اند سر امام حسین بر سر نیزه

 قرآن خوانده است) و یا اعتقاد به معجزات من در  آوردی بسیاری که در مورد کرامات افراد

و اشخاص دیگر گفته می شود.

نظر شما چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 16:20 توسط كيميا رهجو |


مردي دارد در پارك مركزي شهر نيويورك قدم ميزند كه ناگهان ميبيند سگي به

دختر بچه اي حمله كرده است .

مرد به طرف آنها ميدود و با سگ درگير ميشود .

سرانجام سگ را ميكشد و زندگي دختربچه  را نجات ميدهد .

پليسي كه صحنه را ديده بود به سمت آنها مي آيد و ميگويد : تو يك قهرماني .

فردا در روزنامه ها مي نويسند : يك نيويوركي شجاع  جان دختربچه اي را نجات

داد .

آن مرد ميگويد : اما من نيويوركي نيستم .

پس روزنامه هاي صبح مينويسند : آمريكايي شجاع جان دختر بچه اي را نجات

داد .

آن مرد دوباره ميگويد : اما من آمريكايي نيستم .

خب پس اهل كجايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ايراني هستم .

فرداي آنروز روزنامه ها مينويسند : يك تند روي مسلمان سگ بي گناه آمريكايي 

را  كشت .

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 21:54 توسط كيميا رهجو |


سالهاست که نان خشکی ها
از محله‌ی ما نمی گذرند
زیرا از نانِ خالی این همه سفره
چیزی برای پرندگان حتی
باقی نمی ماند ،
فقط می ماند بعضی شب ها
که پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد .
هر وقت پدر
دستِ خالی به خانه برمی گردد
من می فهمم
پنهانی دارد با خودش چه می گوید ،
همه چیز ... همه چیز گران شده است
قند ، چای ، نان...........چه کنم.......

همه چیز گران شده است .
ما حق نداریم گرسنه شویم
ما حق نداریم حرف بزنیم
ما حق نداریم سرما بخوریم
ما نان نداریم
خانه نداریم
پناه نداریم
شب نداریم
روز نداریم
رویا نداریم .
اینجا
ما هر چه داشته فروخته‌ایم
جز گنجِ بزرگِ پنهانی
که پدر به آن شرف می گوید
و ما حق نداریم بمیریم
کَفن و دَفنِ درماندگان گران است
مزار و مجلس و گریه گران است
ما اشتباه به دنیا آمده‌ایم
دنیا
جای دزدانِ بی شرفی‌ست
که پرندگان را برای مٌردن
از قفس آزاد می کنند .

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:57 توسط كيميا رهجو |


مرد جواني، از دانشکده فارغ التحصيل شد. ماهها بود که ماشين اسپرت زيبايي، پشت شيشه‏هاي يک نمايشگاه به سختي توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو مي کرد که روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد. او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري دردنيا دوست دارم. سپس يک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولي نااميد، جعبه را گشود و در آن يک قرآن زيبا، که روي آن نام او طلاکوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر کشيد و گفت: با تمام مال و دارايي که داري، يک قرآن به من ميدهي؟ 
قرآن را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده. يک روز به اين فکر افتاد که پدرش، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند. از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود. اما قبل از اينکه اقدامي بکند، تلگرافی به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشيده است. بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد. هنگامي که به خانه پدر رسيد، در قلبش احساس غم و پشيماني کرد. اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان قرآن قديمي را باز يافت. در حاليکه اشک ميريخت آن را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد. در کنار آن، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 15:7 توسط كيميا رهجو |


شب غریبی است. همه چیز عجیب و باور نکردنی بنظر می رسد. اصلا من در این اتوبوس چه می کنم؟ آدمها؟! بعضی از آنها را می شناسم. اما هرگز تصورش را هم نمی توانستم بکنم که با آنها همسفر باشم. سفر؟!

بعضی ها با هم خوش و بش می کنند، عده ای خاموش و در خود فرو رفته اند. با کمی دقت، متوجه می شوم که راننده هم خودی است. ولی بامداد که رانندگی بلد نبود. تازه او که چند سال پیش از دنیا رفته بود. یعنی، برده بودندش.
خوشحال می شوم. همیشه آرزو می کردم دوباره ببینمش. بلند می شوم و راه می افتم. هنوز چند قدمی نرفته ام، که صدایی، میخکوبم می کند. با وحشت، سرم را بطرف صدا بر می گردانم.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 13:50 توسط كيميا رهجو |


معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر كلاسی ها
لواشك بین خود تقسیم می كردند
وان یكی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

                                                                           بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:26 توسط كيميا رهجو |


 

حالمان بد نيست غم كم ميخوريم

كم كه نه هر روز كم كم ميخوريم

آب ميخواهم سرابم ميدهند

عشق ميورزم عذابم ميدهند 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:13 توسط كيميا رهجو |


نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را.........



ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:4 توسط كيميا رهجو |


باد مثل يك پسر جوان و هوس‌باز و شيطان، با لباس‌هاي قشنگ، بر و روي زيبا، و موهاي شانه‌كرده، دور و بر برگ‌ها مي‌چرخد. برگ‌هاي نوجواني كه هنوز توي بغل مادرشان هستند و جاشان گرم و نرم است،


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 19:11 توسط كيميا رهجو |